لحظه ، متولد می شود در گلوگاه حنجره خیس خاک نگاه نگران!در واحه بی بار و بر چشمانی که محو
مسیری مبهم و مستوردر دوردستهاست ...لحظه هایی تازه و به غایت روشن! لحظه-هایی با درزی
بی مرز و بی بیم برای گذر نور....لحظه هایی که بوی خیس خاک باران خورده می دهد،بوی نان گرم
گندم....و تازگیش مشام را می نوازد...در مکث چنین لحظه هایی ست که کحل خواب و خماری و بدمستی
هستی زدوده می شود و "بیداری" پلک می گشاید! در ورای ماورایی همین لحظه های کوچک است که
مسیر،در مدار جاذبه اش می گیردت!....و اوج و فرود.."تننتاهایاهو"...ماهی کوچک دچار به آبی بیکران دریا
...تب و تاب و التهاب...و کوله باری که تکیه بر شانه می زند،می روید....تپه ماهوری آن سوها...و آوایی از
دور که می بردت...تا ته نور...تا انتها حضور!جایی در بی مکانی و بی زمانی،آنجا که هر نبض نگاه ،هر دم و
بازدم،هر طپش پرعطش را" ب ه ا ن ه"ای دلکــــش است...
حتی اگر در شتاب نفس گیر زمانه، در گیر و دار "دو سنگ آسیـــاب زندگی "از یاد رفته باشد!اگر حتی،به
وسوسه هزار رنگ و هزار چهره و سودای تدخینی موهوم خواب و خاک، رنگ باخته باشد،لحظه هایی
می آیندکه می خواهند ورق بزنند شور را در هزار چشمه چشمانت.."لحظه ها"،هستند هر جا که بخواهی
هر چقدر که بخوانی و بدانی و ببینی! در خم همین گاه تب آلود روزمرگیها...که زنجیر زنگاری بالهایی ست
سوخته در شوق حصرنوردانه پرواز!.... هستند بی تردید لحظه هایی که دست می رسد به
سقف ملکوت!...هستند ، لحظه ها هستند که دستت بگیرند و پای به پای ببرند...لحظه هایی بی غش،
نو و نورس و ناب و نافذ ...تنها کافیست موسم تولد ، بی مکث و مردد، کنارشان باشی،صاف و ساده و
سرا پا صادق!.....دمدمی و آدمی و زمینی هم که باشیم،دل به ره سپردگان مسیریم از ملک فراتر!!!.....
ادامه مطلب
خورشید شب که می شکفد،تنهایی تن به تلاطم تب توفانی دیوار دل می سپارد...می آید می نشیند زیر
سقف پر پولک آسمان دچار به بهار بهشتی زمین! می گوید بامن از تب_ترانه های تن هایی در تنهایی تن!
میخواند با من از طلوع یک غوک در افق روشن یک مرداب! می خواهد بنشیند تا صبح وبا کاسه ای از زلال
زمزمه جویباران مشایعت کند مرا تا درگاه رفتن!....تا سرآغاز سرسبز مسیری روشن.همان نقطه ناکجایی
که آسمان شروع می شود.صورت به پیشانیم می ساید و می خندد و نام مقدس حک شده بر "پی شاـ
نی بند نور"! را می بوسدو می خواهد و می کوشد تا... راهی ام کند..........تا مرکز ثقل عاشقانگی ها.
آنجا که مرز عقل خط می خورد تا " عشق" بی محابا یکه تازی کند!...راهی که هیچش کناره نیست......
"اکنون که موسم رهسپاری ست در بهت بهانه پرور بهاری چنین دلکش! بی حتی کمترین رگ و رنگی از
ترس و تردید!....هم مسیر سودای سر به آسمان نهاده ءسویدای دل کائنات، وقت بستن کوله است!!!....
واین چنین راه، روشن می شود ، شور می شود ،جذبه می شود و می خواند مرا....اینک که چشم ما زینت
تاریکی نیست، و چشمهایی را در آنسوها ،تر نمیخواهیم، و قلبهایی را آنسوتر زخمی....پس به نام گل
سرخ! در رکاب آسمان ....می رویم تا باشیم.ورنه ورای سکوت مرگبار زمانه، کسی به کسی نیست!!!
برای بزرگ ابدی در همیشه جاری:
...صدای پر آوای جبــرئیل است که دم به دم ،نو به نو می شود و شب به شب در شریان سریر
سیال زمان وضوح می گیرد، بسان تلالو طلیعه خورشید بر تارک آسمان ها!....درِی ، دریچه ای ،طــاق باز،
گشوده شده به سمت شرق شوق شریف و شگرف مسیحای مسیری مسرور و روشن در قلب تپنده
کهکشانها....همان سوی نوری که سمت انگشت آسمان سان تو نشانش می دهد! در عاشقانه ترین
موسم اعصار و قرون!... و من می روم تا ستاره باشم بر پیکر مقدس زخم گلوله ای!!!! .... در گذار گذری
ناگزیر و دلــپذیر !....همین جاست مرکز ثقــل عاشقانگی ها...دلــدادگیها...شوریدگیها...دیوانگیم! ...
پروانگیم..و اینک که موسم رستگارانه رهسپاری ست ،در سر آغاز فصل وصل شب به ستاره ، ستاره
به زخم ، زخم به بال و بال به آسمان .....این نور است که بر من می بارد بی هیچ رگ و رنگی از خواب
و خیال! چه شاد و شنگ و زفت و گلگون مرا در معراج تنم به حلقه بزم خود خواننده اند...چه رقصان و
پایکوبان...رهوار و عاشق برایم "پی شا نی بند نـــور " می بافند از تارهای نورشان!...پره های دلکش نور
دوباره میهمان سیاهی لشکــر چشمانم شده است ! ..انـــبوه نور در حــجم نورس شور بی بدیل پیچ و
خم صعب العبور رگهای تشنه خسته ء دیده فرو بسته از خاکیان قلبم!!!!ناز نفحات نفس فرشته های فرود
آمده بر عرشه ءعریان دلم،ضرباهنگ خوش الــحان بیداری ست!...راه روشن تر از این نیست که نیست....
حال که خط خورده خورشید خطــر در خاکستـــرخواب خسران!...زین پس که گاه رفتن است به ناگاه بیداری
در افق روشن راهی به غایــت خوش مقصد و مقصود!..."کفش بپــا کن وبیـا !تا بدانجا که پر ماه به انگشت
تو هشدار دهد.....چشمها زینت تاریکی نیست! "چه روشن است ایــن شب، چه سلیس و یکدست و باز"
... و من مسافر یکه تاز بی پرو پروای !سمت ترین سوی جنبش جهانی نورم!!جام نور سر کشیده ، تسنیم
تسلا ...بی سابقه استحقاق!..بی پهانه ..بی من ترانه!...پرنده وار ....خاکسـار..راهوار! ...فراتر از من دون
درون دیرین! هم پای جــزر بی مد یک شب مهتابی که ره صد ساله در ان "لحظه" شد!!!؟
هر نفس آواز عشق می رسد از چپ و راست
ما به فلـــک می رویم عزم تماشا کراست...
...زانو به زانوی شب نشسته ام،باز... دلش تنگ است ، کنج ظلمت نگاهش چیزی ست نه از جنس
همیشه و هنوز! شبیه ترین به بغضی جامانده در جایی در ژرفای حنجره، به ماننده فریادی در همهمه
هرم دژخیم زمانه ....ستاره هایش را حراج می کند با دست سخت و سرد و پردرد....ستاره های پرپر...
ستاره های سوخته !سوپرنوایی ناگزیر و ناگاه در بی هنگامی دل دلگیر شب! ضرب الاجلم را یادآوری
می کند...می خندم اما تـــــلخ! ....ستاره هایش را می گیرم و در خاک دلم دفن می کنم با سرانگشتان
پینه بسته ناشکیب درد و داغ و آه!! دلش هنوز گرفته است....اما حرف این است که در این مجال اندک
هم می شود عاشق بودو ماند...پروانگی فاجعه نیست....گام بعدی ستارگی!شب را در برکه کم آب
نگاهم میزبان شده ام در شب ترین شب قرن!! تا از دل بی حد و مرز تنهایش غبار غم بروبم ....شاید!
اگــــر نشد پای حرفایش پای درددلش که می توان نشست.... حتا شب نیـــز به صلیب کشیده شده
در ابعاد این عصـــر خاموش!حواسش به مهلت نوری ست که در آستانه به انتها رسیدن است....حواسش
به تب بی تاب چشمانم است ؛نمی دانم چه در زیر و بمش می خواند که طـــرح لبخنــدش تصویر هفت
آسمان می شود...می شود گفت دلـــــش قرص می شود!مهتاب هم می آید ، ستاره هم می روید،
پرنده هم مـــی خواند در قفس ،ســـرخ گلو می خواند یا مرگ یا رهایی!!آسمان می شکفد ، سرشار
می شود هوا از ترنم ترانه های یاسهای سپید! شب آرام می گیرد، در قاب پنجره روزی که در راهست
بی شک و بی تردید!.... ستاره هایش را می بخشد به زمین زمهریری زمستان! بی هیچ منتی!ستاره
هایی نو و نورس،که هرآن ،درحال تولدند!! مهتاب، نور هدیه می کند به شب طوفانی چشمهای بی تاب
مادران بی قرارـ روز ! در رستگاری رهسپاری نزدیک ، صدایی می رسد از دور دستها..."کتاب را باید
بست . بلند شد و در امتداد وقت قدم باید زد...."سبزی آسمان را لاجرعه باید سرکشید تا بی بروبرگـــرد!
دریایت کند!!؟
به رنگ همان وسعتی که در حرف اول قلبی از جنس ستاره هایی ست خفته در خاک اوج گرفته تا
افلاک!..."حال که مــی شود..... حال که ممــکن است." راه روشن تر از این می خواهیم؟ ....درنگ
جایز نیست ........زین پس زیـــن پـــرده رمزی نــشــنوی!
«بی حرف باد از خم این ره عبـــور کـــرد
رنــگـــی کنار این شب بی مــــرز مرده است»